تبليغاتX
تازیانه نخستین

تازیانه نخستین

آه ، علیرضای مغموم ،تو را آن به که چشم فرو بسته باشی

آدرس وبلاگ تغییر کرد

سلام دوستان . از این به بعد وبلاگ بنده رو با آدرس زیر پیگیری کنید

www.zolfeghar.com

امکاناتش بیشتر شده و در ضمن نظرات هم توش کماکان فعاله

راستی پیوندهاتونم درست کنید

به هر حال از این به بعد اونجا آپ می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:44  توسط هابیل مغموم 

یک آهنگ سنتی

داشتم فکر میکردم به این قضایای زنجیره ای که برام پیش میاد

سرم رو کرده بودم پشت یه rak  با 2 تا سرور و سعی داشتم دقت کنم و امید داشتم مشکلی نباشه که لازم بشه این کیس های بزرگ رو باز کنم

امیدم نقش بر آب شد

باید باز می شد. تازه وقتی که لباسم رو مرتب کردم و حاضر شدم از شرکت بیام بیرون عیب کار درومد

فن cpu     سوخته بود و داغ می کرد و به صورت منطقی و اتوماتیک خاموش می کرد

این تهنا عیبیه که باعث میشه سیستم خاموش بشه نه ریست!!!

برای هادی تعریف می کردم که از تفرش اومدم و فردا امتحان دارم . تازه همین الانم اگه راه بیفتم به سمت خونه با این مسافت 5 می رسم خونه

قدیمها وقتی هر روز با هادی همکار بودم نقل دهنم این بود که "سعی کن برای همه چیز علت معنوی پیدا کنی"

هادی اونروز بهم گفت :خوب به نظرت و طبق عقیدت چی کار کردی که مجبوری شب امتحان اینجا باشی؟

فکر کردم

فقط روز قبلش 5 تا دلیل وجود داشت

امشب بیشتر فکر کردم برای دلیل های بزرگ زندگیم

و فکر کنم علت بزرگ ترین مشکلاتم پیدا شد

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : خوب آدم هر از چندی حرفهای خودش رو دوباره بشنوه

پ ن 2:چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد

         بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد

          لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداران

             ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

   می دونم مثل معجزه می مونه اگه من آهنگ سنتی پیشنهاد بدم اما خوم این خیلی باحاله. یعنی هپروووووووووووووت    گوش کنید

اگه گوش میدی همه اش رو گوش کن چون اصل آهنگ تو دقیقه پایانی اتفاق می افته
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط هابیل مغموم  | 

خوابهای عجیب من

مطلب زیر نوشته یکی از دوستان "خیلی خیلی خیلی خیلی نزدیک" و البته مهربون بنده است که از قضا به موسوی هم رای داده (بر خلاف   انتظار) . بعد از عمری (1 ماه) دیدمش و یه سری مطلب بهم داد (یه مقداری شاعر تشریف  دارند اما مدیریت می خونه تو رشت)

که البته بدون اجازه ایشون در بسیاری از سایتها و وبلاگ های معتبر و غیر معتبر درج شده و حتی بعضا با نام های جعلی

به هر حال مطلب فوق العاده ای نبود اما من وقتی چهره دوستم رو در حال دیدن خوابها با اون لبخن کپلش تصور می کنم کلی می خندم

--------------------------------

اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز.


ديشب خواب ديدم روز 23 خرداد ماه است. تلويزيون بعد از اعلام نتايج انتخابات، بيانيه آقاي موسوي را خواند كه در آن آقاي موسوي از 40 هزار ناظرش در صندوقها و نيز همه هوادارانش خواست گزارش تخلفات انتخابات را با مدارك و اسناد مربوطه به ستادهاي شهرستاني ايشان بدهند تا به ستادهاي استاني و ستاد مركزي ارسال شود و پس از دسته‌بندي، شكايت ايشان در مهلت قانوني به شوراي نگهبان داده شود. بعد از بيانيه آقاي موسوي تلويزيون بيانيه آقاي احمدي‌نژاد را هم خواند كه در آن ايشان از همه راي دهنده‌ها تشكر و اعلام كرد در دوره جديد سعي مي‌كند به انتقادات كارشناسان و نخبه‌ها و رقباي انتخاباتي توجه كند تا در چهار سال آينده انتقادات كمتري متوجه دولت باشد.

بعد خواب ديدم از همان ظهر روز شنبه 23 خرداد تلويزيون از آقايان موسوي و كروبي دعوت كرد تا در برنامه هاي مختلف تلويزيوني حرفها و اعتراضاتشان را بگويند. آنها هم بدون اينكه شرطي بگذارند، پذيرفتند و از آن شب شبكه‌هاي مختلف از بس قيافه موسوي و كروبي را نشان مي‌داد، مردم حرصشان در مي‌آمد مي‌رفتند سراغ ماهواره.

بعد خواب ديدم آقاي موسوي از وزارت كشور رسما درخواست برگزاري تجمع كرد. وزارت كشور هم استاديوم آزادي را پيشنهاد داد و آقاي موسوي پذيرفت.

عده زيادي در بعدازظهر 24 خرداد در استاديوم آزادي جمع شدند. در ورودي استاديوم به شركت‌كننده‌ها مانتو يا تي‌شرت سبز و آبميوه خنك مي‌دادند اما كسي نمي‌گرفت چون همه مي‌گفتند ممكن است اينها را از پول رشوه‌هاي توتال و استات اويل خريده باشند و پوشيدني و خوردني شبهه ناك نپوشيم و نخوريم بهتر است. بعد آقاي احمدي‌نژاد با هماهنگي آقاي موسوي در جمع حاضر شد و پشت تريبون قرار گرفت. اول همه سوت مي‌زدند و هو مي كردند اما احمدي‌نژاد جو را به دست گرفت و گفت من مخلص همه شما هستم. اگر آقاي موسوي نتوانست تقلب گسترده در انتخابات را اثبات كند، به ايشان پيشنهاد مي كنم يك حزب قوي مخالف دولت درست كنند همه شما هم در حزب ايشان فعال باشيد ونقاط ضعف و اشتباهات احتمالي دولت را بمن بگويند. من قول مي‌دهم به خواسته‌ها و انتقادهاي شما اگر در چارچوب قانون باشد، فورا ترتيب اثر دهم. بعد هم جمعيت احمدي‌نژاد را تشويق كردند.

ديشب باز خواب ديدم آقاي احمدي‌نژاد به آقاي هاشمي نامه نوشته و بخاطر حرفهايش در مناظره با آقاي موسوي حلاليت خواسته در آخر نامه هم تاكيد كرده مداركم درباره آقازاده‌هاي شما را مي‌دهم دادگاه تا بررسي و حكم صادر كند. آقاي هاشمي هم جواب داده اولا كه خدا ببخشد ثانيا كار خوبي مي‌كنيد اتفاقا يكبار براي هميشه اين حرفهايي كه پشت سر مهدي و فائزه مي‌زنند روشن شود، خيلي هم خوب است.

بعد خواب ديدم مجلس عروسي ندا آقاسلطان با كاسپين ماكان برقرار شده و سر يك ميز چهار نامزد انتخابات نشسته اند مهمانها هم جمع‌ شده‌اند و با موبايل‌هايشان از اين چهار نفر هي عكس مي‌گيرند. من هم رفتم جلو تا عكس بگيرم. آقاي احمدي‌نژاد موبايلش را در‌آورد و گفت: بگذاريد چند تا جوك احمدي‌نژادي واسه‌تون بخونم بخندين. موسوي پرسيد مگه اس ام اس‌ها وصل شده؟! رضايي گفت: بياين از وقت استفاده كنيم مساله فدراليسم اقتصادي رو براتون باز كنم. كروبي گفت: تو رو خدا ول كن. بعدا با كارشناسام جلسه مي‌گذارم بيا براشون توضيح بده. ‌آقاي احمدي‌نژاد گفت: راستي آقاي كروبي بالاخره نگفتي اون 300 ميليون تومان رو براي چي از شهرام جزايري گرفتي؟ موسوي گفت: تو رو خدا بس كن تو كه خرت از پل گذشت...

اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:27  توسط هابیل مغموم  | 

سشوار سشوار سشوار

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم با خاش درآمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم

یک روز سر زلف بلوندت چینم بهر
دل مسکینم
اینم، جگرم
اینم، اینم
یک روز که باشم مست لایعقل و طرد و سست
یک روز ارس گردم  اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری از خاک برآرم تو
بر آب نشانم تو

دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم (هی)  خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم  یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم ای وای ای وای ای واآآی
حبل المتین گیست جمعا به تو آویزیم
لاتفرقوا و اعتصموا
لاتفرقوا و اعتصموا
و اعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا...

یک روز به شیدایی   در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس   یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس بردار دگر بردار
بردار به دارم زن  از روی پل فردیس
...
دریای خزر گردم   خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم  خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم  یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای ای وای ای وای

ای درد تو ام درمان  درد سر ناکامی
ای یاد توام مونس  در گوشه تنهایی
وی خاطره‌ات پونز  نوک تیز ته کف کفشم
این سندل رسوایی
این سندل رسوایی

گرگی تو و میشم من  جمعا به تو آویزیم
آب از تو سریشم من جمعا به تو آویزیم
اوگزاز و دیازپامی  جر زلفت آرامی
چون زلف تو نآرامم  رسوا و پریشم من
سشوار سشوار سشوار


داشتم فکر می کردم یه سری انسان مجنون و بی سر و پا و آسمون جل خوردیم به همدیگه همین میشه دیگه

بایت فریاد فغان بزنیم که :سشوار. سشوار.سشوار

یه مقداری فکر کردیم دیدم تا حد زیادی هممون در تعریف کلاسیک "مجنون" جای می گیریم

من که فکر کنم امشب تو خواب هم زمزمه کنم : چون زلف تو نآرامم  رسوا و پریشم من



+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:48  توسط هابیل مغموم  | 

از این گونه مردن

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.


خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.

***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی

در ساعت هفت عصر


پ ن 1 :صحنه های خوبی ندیدم . خیلی بد بود .بد . اما آرزو کردم برای من خوب نباشه

خواستم خیلی بد تر از چیزهایی باشه که دیدم .

پ ن 2 : اینو یکی می گفت که سر چهار راه هر ور باد واستاده بود

پ ن 3 : عمرا اگه این پائیزی که از اول بهار تو خیابون ها راه افتاده به این زودی ها آروم بگیره و اجازه بده ما هم رنگی باشیم و نه سیاه و سپید

پ ن 4: با هیچ چیز آرم نمیشه این حس غریب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط هابیل مغموم  | 

پائیز در رمضان

شکسته گام بر  می دارم

تنها ،تنها،تنها

و به پائیز فکر می کنم که در روزهای رمضان هم راه می رود

به تنهایی و به نصرت و کار گر شمالی

دوست داشتم کنار همین پیاده رو ساعت ها بی هدف بنشینم

و به هیچ فکر کنم

تنها،تنها،تنها

با حضور سنگینم خلوت پیاده روهای دم افطار عمق دهم

تا جایی برای "علیرضا های " دیگران در پیاده رو ها باز کرده باشم

شاید مثل رستورانهای زنجیره ای

مثلا تنهایی زنجیره ای

یا "تعلیق کده"

خوب حس می کنم رنگ سیاه و سپیدی را که پشت سرم در خیابان به جا می ماند

به خودم گفتم و اینبار فقط به خودم

حتی به "علیرضاهای " دیگران هم که ممکن است مثل من تنها باشند نگفتم

با نفسی سرد و سنگین از سینه ام زمزمه کردم

"آه ای علیرضای مغموم ،تو را آن به که چشم فرو بسته باشی"

و وارد اسپیلت شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:13  توسط هابیل مغموم  | 

خواب وجینگر

این روزها هی لب  فرو می بندم

بارها و بارها . از عزیزان گرفته تا دور ترین ها . هر وقت چیزی می بینم . و چیزی به ذهن ام می رسد

نفسم را فرو می خورم تا چیزی بگویم

اما شروع نشده می خورم اش

مطلبی از دوستان می خوانم و نا خوداگاه انگار که بعضی جاهایش را در کتابهای روانشناسی با ماژیک فسفری علامت زده اند

فورا تذکرات و نظراتی به ذهن ام می آید اما جز سکوت تصمیمی نمی گیرم

یعنی آخرین تصمیمی که می گیرم سکوت است

گلایه ای نیست از هیچ کس

هیچ

جر اینکه همگی بی انصافیم

هر طرف که می روی بی انصافی بیداد می کند

و من حتی علاقه ندارم در دفاع از انصاف حرفی بزنم

چرا که به خودی خود مجرم ام

هیچ

نمی خواهم بگویم . این نیز بگذرد و نمی خواهم بگویم روزی می فهمند و یا جوابشان را می دهم

ووووووو..............

هیچ نمی خواهم بگویم

فقط می نوسیم تا منفجر نشوم

چرا که یا رفتار من غلط است که انصاف کم شده

یا هنوز شخصیت ام طاقت واکنش به رفتارم را با صبر ندارد

و چه کنم که جز غریبه ها نفهمیدند

ورد زبانم شده


چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری !

چه بی تابانه تو را طلب می كنم !

بر پشت سمندی گوئی نوزین كه قرارش نیست .

و فاصله تجربه ئی بیهوده است .

بوی پیراهنت این جا و اكنون .- كوه ها در فاصله سردند .

دست در كوچه و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید ، و به راه ْ اندیشیدن یأس را رج می زند .

بی نجوای انگشتانت فقط .- و جهان از هر سلامی خالی است

 و شعر دوم هم این

خواب چون در فکند از پايم

خسته ميخوابم از آغاز ِ غروب

ليک آن هرزه علفها که بدست ريشهکن ميکنم از مزرعه روز

مي کَنمشان شب در خواب هنوز


این مطلب به هیچ یک از نخوانندگان وبلاگم مربوط نیست

خواب چو درفکند ..........

بی نجوای انگشتانت................

خسته از با خویشتن جنگیدن.........

مرا گر خود نبود این بند..........

دیوار کلاس دود سیاه گرفته - خانوم معلم قانقاریا گرفته



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:28  توسط هابیل مغموم  | 

حجم هر روزی این دیتا ها

شیشه باز هم خشک ،خاکی،مات

شیشه مثل هر روز است

و هنوز سه دکل از پنجره پیداست اما مات

اسکان 1 ، اسکان2، اسکان 3

چه کسی می داند حجم هر روزی این دیتا ها

چه قدر می تواند باشد

خوب اینجا را کور خواندید

من خوب می دانم

با ضریب تقریب . از محل آنها

یحتمل روزی 5 تا 6 گیگ از هرسه

اسکان 1 ،اسکان 2 ،اسکان 3

من این را خوب می دانم . اسمشان این است

هر بار گذشتم از زیرشان کوشی به دست . خوب با وای فای ام چک کردم

چه کسی میداند  چه کیلو بایت هایی از چه چیزی هر روز

از سر این آنتن های عظیم می گذرند

شاید . شرکت tci خوب بداند

اما مطمئن هیچ کس

هنوز نمی داند پشت هر سطر خودم در وبلاگ

که به اکسس پوین می رسند و به آنتن کوتاه می روند و سپس

به  یکی از اسکانها

اسکان 1 ، اسکان2 ، اسکان 3

چه تفکری ممکن است باشد


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:51  توسط هابیل مغموم  | 

راهی که می خواهند مخدوش بماند

«ان دبیب الشرک فی القلب اخفی من دبیب النمله السوداء علی الصخره الصماء فی اللیله الظلماء». ( این نشان می دهد که توحید، عجیب دقیق است ) یعنی پیدایش مخفیانه شرک در قلب انسان آنقدر مخفی می ماند از خود انسان که مانند حرکت کردن مورچه سیاه است در شب تاریک روی سنگ سیاه


خوب حالا چی کار کنیم تو این تاریکی؟


صدوق در کتاب کمال الدین از مفضل بن عمر روایت میکند که گفت : از  حضرت امام صــادق (ع)

شنیدم  می فرمود : « مبادا شما شیعیان کاری کنید که خود را در میان دشمنان مشهور گردانید و آن چـــه

ما درباره قائم به شما می گوییم به آنها اظهار کنید ! بخدا قسم امام شما سالهای متمادی لز روزگار شــما

غائب می شود و شما آزمایش می شوید تا جائیکه گفته می شود او مرده  یا کشته شده است و اگر هست  کدام بیابان رفته است . دیدگا ن مؤمنین در فراق او سرشک اشک فرومی ریزد.کار شما به جایی می رسد که مانندکشتی در امواج دریا هر لحظه به این طرف و ان طرف میل می کنید و مضطرب و منقلب می شوید در آن ورطه هیچکس جز آنکس که خداوند از وی پیمان گرفته و ایمان را در لوح دل او نوشته و با روح خود مؤید داشته است ، نجات نمی یابد . دوازده پرچم که با هم اشتباه می شوند و هیچ یک را از دیگری تشخیص نمی دهند برافراشته می گردد .مفضل می گوید در این موقع گریه ام گرفت .حضرت پرســـــید : برای چه گریه می کنی  ؟عرض کردم چرا گریه نکنم با اینکه شما می فرمایید دوازده پرچم با هم اشتبـــاه می شوند و هیچیک را از دیگری تشخیص نمی دهند ،با این وصف ما چه کنیم ؟ حضـرت نگاهی به آفتاب داخل صفه ای که نشسته بودیم کرد و فرمود : این آفتاب را می بینی ؟ عرض کردم آری ! فرمود : بخـــدا قسم مطلب از این آفتاب روشن تر است »


واسه همه روشنه؟

نه عزیزم . واسه اهل بصیرت

باز حدیث رو نخون باز شک نکن به شرک قلبت

باز شب به شب خودت را محاسبه نکن


-------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: این مطلب خطاب به شخص خاصی نیست . حتی خطاب به خودم هم هست

پ ن 2: فکر می کنی همینطوری کشکه که مدرک نداشته و حجت تموم نشده ولت کنند به امان خدا؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:31  توسط هابیل مغموم  | 

مرسدس


با کوچه .......آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزى جز تنهایى با من نیست

وقتى تو نباشى .......................من به من مشكوكم

به هر گل.............. به هر سایه روشن .............مشكوكم

مشكوكم.............. به اشك كبوتر مشكوكم

مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم

بى تو ............به كابوس و به رویا مشكوكم

به شعله به پروانه حتى .....................مشكوكم
باز امشب ...........فانوسی روشن نیست

با سوگ این شب یك شیون نیست

از كوكب تا كوكب خواموشی

شب هست و شوق شب كشتن نیست

ترسم نیست از دیوار ..........از بن بست .....از سایه تاریك

تاریكم...... من از من میترسم

چرا دل ببندم به شب كوچه گردى

كه از این سكوت سترون میترسم

من از سایه هاى شب بى رفیقی

من از نارفیقانه بودن میترسم

مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم مشكوكم

به خواب خاكستر مشكوكم

با کوچه اواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزى جز تنهایى با من نیست

شب هست و شوق شب كشتن نیست
بشنوید :  http://www.semital.com/g.htm?id=10624

پ ن 2 : گذاشتن آهنگ به این معنی نیست بنده قبول کرده باشم بهترین صدا برای این شاهکار بابک بیات صدای مانی رهنما است این آهنگ می تونست با صدای بهتری خونده بشه  و به طرز بهتری . هرچند در یک کنسرت مانی رهنما با تنظیم دیگری خیلی  بهتر از این خونده شد
پ ن 3 : شما شعر رو بچسب . جا داره تفسیر و تحلیل و تاویل بشه پس سر سری نگیرش 2 بار بخون
پ ن 4 : خیلی از روزهای زندگی من با این آهنگ گذش . خیلی. شاید زندگی حمید هم
پ ن 5 : دلم خیلی وقت بود اینطوری نپکیده بود . پوچ. بیهوده و تنها.
پ ن 6 : توهم که فقط ساکتی
پ ن 7 :
من از سایه هاى شب بى رفیقی

من از نارفیقانه بودن میترسم

پ ن 8 : تصویر : Schizophrenia  (بخوانید شیزوفرنی . منظور نویسنده از نوع بی و گذرا بوده است)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:33  توسط هابیل مغموم  | 

من هم همینطور

آقا این چه دانشگاهیه هی گولمون می زنه پول می گیره  . من می خوام ترک تحصیل کنم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو یه رستوران یکی خرج غذای یه بچه خیابونی رو داده بود . بنده خدا بچه هه انگار دنیا رو بهش دادن

اما نخوردش . رفت اونور و منتظر پسر خالش نشست تا با هم بخورند

گفتم چه معصوم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بچه ها یه یاروی بود که شکل سیب زمینی بود یه خورده هم اول اسمش حسین بود . شکلش یادتون میاد؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شهید آوینی گفته هر کسی به نسبت زندگیش لا جرم از کربلا و عاشورا عبور داده می شه و یه مقدار زیادی استدلال عقلی داره واسش. کف کردم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

معني سکوت تو صدامه 
 نپرس از من نپرس از عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:49  توسط هابیل مغموم  | 

ساده نمی زیم

ظهر شنیدم

حومه کرج زندگی می کرد . با 2 پسر دانشجو و یک دبیرستانی

در سن 54 سالگی . کار پیدا کرده بود. 8 صبح تا 6:30 بعد از ظهر . باید ساعت 5:30 صبح می زد بیرون و احتمالان 10 شب می رسید خونه

کار سختی بود . تلفنچی . تحویلدار . انبار دار و.....

گفته بودند حقوق پایه

یعنی ماهی 270 هزار تومان . و زنش اسرار داشت حقوق خوبیه

به خودم فکر کردم . به این فکر کردم که درسته برام مهم نیست که لباسم چه قدر پولش باشه 2 هزار تومان یا 20 هزار تومان

درسته اهمیت نمی دم

اما خوب چرا نباید به ارقام بالا اهمیت ندم؟

بچه ها به بوفالو رفتنامون فکر کردم

انصافا اینا دیگه مثل روز روشنه . من ساده زیستی ندارم

من قناعت نمی کنم

خیلی دلم گرفت

احساس کردم من هم دخیل ام تو کار سختش و تو زندگی سخت ترش

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : درستش می کنم . اگه نکردم . حالا ببین . از همین روزی که توشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:19  توسط هابیل مغموم  | 

انتخاب مرجع اعلم

شيخ عبد المحسن عبيكان از مفتيان وهابي و مقامات بلند پايه وزارت دادگستري عربستان گفت:كسي كه بر اثر آنفلوانزاي خوكي بميرد شهيد به حساب خواهد آمد.


پ ن : انشا الله گفتار پر فیض بالا شما را راهنمایی کند تا مرجع خود را انتخاب کنید


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:48  توسط هابیل مغموم  | 

چگونه منتظر بوده ایم

دیگر نیاز به توضیح ندارد

نیمه شعبان است ،شعبان . یک سال دیگر هم گذشت اما من اعتراضی ندارم . هیچ اعتراضی . فقط احساس گناه می کنم و شرمندگی احساس گناه از همه کارهایم حتی کارهای خوب و خیر که پر بود از ریا

هیچ اعتراضی ندارم هیچ . می دانم همه اش از من است تمام و کمال و بی هیچ ذره اغراق . از چه کسی شکایت کنم که مجبورم انتظار بکشم

از تو ای صاحب من؟ای پدر صالح امت؟

چرا ؟تو که سالهاست ایستاده ای . تو که غریبی و غریب در کوچه هامان پرسه می زنی

ما غائبیم . من . من . من

من کر و غائب ام که حتی صدایت را نمی شنوم که هر روز می خوانی "هل من ناصر ینصرنی" و من حتی این نجوا را نمی شنوم تا بشتابم

مولای من حتی شرم دارم تو را ولی و پدر بخوانم . چرا که حرمت خدا را شکسته ام .

هر روز و هر روز . بارها و بارها

می دانم . خوب هم می دانم هر وقت تو را خواندم دستت را در کار ها خوب حس کردم

آنقدر که حیا را کنار گذاشته ام و فقط خواستم اما حتی فکر هم نکردم وظیفه من چیست

می دانم که تا کجا گیر کرده  ام

می دانم . همه را می دانم ولی روزهای عادی حتی احساس شرم هم نمی کنم که تو اینها را هم می دانی

چرا دروغ بگویم . حتی آنقدر نزدیک نشدم که از حضورت شرم کنم

اما تکلیف چیست؟به کجا پناه ببرم گر تو برانی ام

چه کنم؟از نفسم کجا خلاصی یابم و دست استمداد خود را پیش چه کسی دراز کنم در این دنیای کثیف

می دانم که می شنوی اما شرم دارم

شرم دارم از اینکه از تو شرم نمی کنم . مولای من به حق مادرت

یک بار دیگر این عاصی را در یاب

می دانم

خمه را خوب می دانم

لحظه لحظه کارهایم را

اما این را هم می دانم که برای گناهان ما گریه می کنی

کمکم کن

مثل یک پدر

تا وظیفه ام را در ولایتت به جا آورم

تا باری بر دوشت نباشم

اری امسال از هیچ کس جز خودم برای فرجتان گله ای ندارم

تو می دانی چه می گویم

مرا در یاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:33  توسط هابیل مغموم  | 

افشا گری

بدون شرح

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 : رهبر گروه تروریستی فوق نفر سوم از سمت راست می باشد

و اسم مخوف او "مشعوف" است

پ ن 2 : گول ظاهر معصوم نفر اول از سمت راست را نخورید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:56  توسط هابیل مغموم  | 

મોહનદાસ કરમચંદ ગાંધી

هر روز مسیر رفت و آمدم همین است .اما هیچ وقت زیاد به دور خودم دقت نمی کنم . سیم هدفونم قطع شد و سرم را بالا اوردم ،چشمم خورد به نام خیابان که نوشته بود ((گاندی))

می دانستم اینجا گاندی است اما تاحالا یاد "ماهاتما گاندی" نبودم

کمی فکر کردم و دارایی اندک ذهنم را از گاندی به یاد آوردم

و یکدفعه انگار همه چیز روی سرم خراب شد

به شبهای خیابان گاندی فکر کردم و به رستورانهای گران و جواهر فروشی های لوکسش

سعی می کردم تصویری که از گاندی در ذهنم بود با آن لباس هندی سفید به حفظ کنم

اما شبهای خیابان گاندی با سرعت در مقابل چشمان بود و نمی شد

به همه چیز نگاه کردم حتی به لباسهای خودم

چرا ؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 : رویکرد فلسفی و علت وجودی وبلاگ تغییر کرده . می گی نه؟خوب مدرکی بهت نمی تونم بدم اما بهترین مدرک اینه که هنوز دارم می نویسم

پ ن 2 : حال و هوای این روزها هم اینه :

پای در زنجیر . پرواز میکنم
با غمهای درون اوج میگیرم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم

پ ن 3 : حالم از گاندیه سانسور شده ویکی پدیا به هم خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:13  توسط هابیل مغموم  | 

آن روز

((ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند))

شهید بهشتی       

             

و آن روز ازپس سالها تبسمی واقعی بر لبانم نقش خواهد بست

می دانم که آن روز برای همه خوب نخواهد بود


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:39  توسط هابیل مغموم  | 

قبرستان

هدفون هایم رو محکم کردم و بلند بلند گام برداشتم تا خارها از روی کفش پارچه ای ام اذیت نکنند

هوا گرم بود و داغ 3 نفر بودیم من وسط می رفتم ،و آفتاب دست بر دار نبود

ناگهان دستی بر پشتم خورد

برگشتم

با اشاره فهماند که هدفونهایم را در بیاورم

سمت چپ را نشان داد و توضیحاتی در مورد صاحب قبر و دونفری به ان سمت رفتند

برایم جالب نبود

بی هدف شروع به گشت زنی کردم

شاید بیش از 1000 قبر که حد اقل سنگ 800 تای آنها دست کم مال 200 سال پیش بود

بعضی حتی سنگ هم نداشتند

و برخی مشخص بود قرار است امروز یا فردا سنگ دار شوند

نه دیواری بود و نه تابلویی روی یک تپه خارج از روستا

قبرستان ولاشگرد

حسابی دور شده بودند

اما به راحتی هم آن دونفر را می دیدم و هم ماشین را

چشمم به سنگ جدیدی افتاد

..... ابو ترابی

دانشجوی پزشکی

سال پیش مرده بود

یکدفعه انگار بین این همه قبر تازه به نکته ای رسیده باشم

همه موهایم سیخ شد انگار برقی از بدنم رد شد

و حس کردم چه قدر اینجا تاریک است

ترسیدم

از اینکه شاید حتی عجل اجازه ندهد به ماشین هم برسم

ترسیدم از بعدا گفتن هایم

و ترس تا پایان سفر با من بود

کاش همیشگی باشد

کاش کنار خانه ما قبرستان قدیمی بود تا زود به زود به یاد مرگ باشیم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط هابیل مغموم  | 

روزهای بهانه و اندوه

خیلی وقت بود این طور حقیقت مخدوش نده بود ها

نزدیک بود شک هلاکمون کنه ها

جستیم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:28  توسط هابیل مغموم  | 

از سر بی حالی

نمی دونم از کی اینجوری شدم

صبح که خوب بودم

از حدود ساعت 4 بی حال و دلگیر و بی انگیزه شدم

نمی دونم

مثل همیشه خوب پیش میاد

شاید هم واسه اینه که نیما یه کم دپرسه

به هر حال اومدم یه چیزی بنویسم شاید نوشتن حالم رو خوب کنه که نکرد

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:7  توسط هابیل مغموم  | 

مطلقی نیست الا در معصوم

پیرو دو طرفه دیدن قضایا

و اینکه فی الواقع هیچ مطلقی الا در رفتار و اعمال معصوم نداریم

و پیرو پست قبلی

به نظرم باید برید تحقیق کنید ببینید "

ماشین کشتار خونسرد

به کی می گفتند

البته فارسی اش رو زود پیدا می کنید انگلیسی سرچ کنید تا دلیل و مدرک بریزه رو سرتون


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:24  توسط هابیل مغموم  | 

ایستادنت را

ایستا دنت را نظاره می کنم

بی هیچ حرکتی در باد

که همه چیز را در حجوم خود به حرکت می آزارد

اسطوره بودنت را و ماندنت را چون خلیجی در عمق کوهستان

از کجا آمده بودی حوای من،از کجای طبابت به اسلحه رسیدی

از عشق

گفتند ایستاده ای و مجسمه ات انگاشتند

وای از روزی که متعجب به تو رسیدم تا به چهره مجسمه گونه ات خیره شوم

هنگامی که در چهره ات آن خالی عمیق را دیدم

هنگامی که ترس مرا در خود بلعید تا بدانم مجسمه ای بیش نبودم

گاش تک تک ریگهای آن کوه زندگی را فریاد می کرد

کاش

کاش همه چیز چون سیمای تو اساطیری بود

و کاش نگاه خالیت به پر می رساندمان

و کاش جمله ای بهتر بود تا برای نگاهت بنویسم

کاش مجبور نبودم تا بنویسم:

"آه اسفندیار مغموم ،تو را آن به که چشم فرو بسته باشی"

کاش چیزی بیشتر از خاکستر ات را می پرستیدند

انسانیت را

که امروز لکه دار چکمه های لجنی حقوق بشر شده

کاش

کاش

کاش در اداره حکومت می ماندی تا ببینند

آنجا که قرار است کمونیسم هم رای به غیر انسانیت بدهد

که بر دوش به جای دیگری می روی


                                                                                 به یاد  che در هفتاد و هشت سالگی اش

                                                                                           ع.شاهین - سال  1385 



پ ن : کاش همه مبارزین را به نفع خودشان مصادره نمی کردند ،کاش سایه نجس مالکیتشان را بر هر داخلی و خارجی که انتقاد و مخالفت کرد پهن نمی کردند و کاش .....

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:40  توسط هابیل مغموم  | 

آیا فکر نمی کنید؟

خیلی وقتها برای خیلی چیزها تحلیل می نویسم اما دست و دلم نمیره ،البته میره ها دوست ندارم تحلیل بنویسم

چون فکر می کنم اگه کسی براش مهم باشه سر نخ رو بهش میدی تا تهش میره

مطلبی که امروز می خوام بذارم  حدود 4 سال پیش فهمیدم ،و بعد کم کم فیلم هایی ساخته شد که صحت مطلب رو تایید کرد هرچند قبلش هم تائید شده بود

فقط چند تا فایل و عکس براتون می ذارم تا حس حقیقت جوئیتون بیدار بشه

این تصویر مربوط به خشایار شاه در فیلم 300 می باشد

در فیلم مذکور خشایار شاه فردی شهوتران ،زشت ، اهریمنی ، همجنس باز

نشان داده می شود که به واسطه 2 جادو گر اداره می شود که خیلی اتفاقی این دو نفر (هاروت و ماروت) هستند و لشکری از موجودات عجیب (که کم از لشکر ارگ ها در ارباب حلقه ها ندارد)در اختیار دارد

با فرهنگ بیگانه و.......


این تصویر هم مربوط به خشایار شاه است در فیلم one night with the king

در این فیلم شخصی زیبا رو تنومند با تحصیلات بسیار عالی به مردم معرفی می شود

که حتی برای انتخاب زن هم به داشتن سواد و تحصیلات بیشتر از هر چیز اهمیت می دهد

در بار او به شیوه ای کاملا دموکراتیک اداره می شود و متشکل از مجلس سنا شو را و و وزیر اعظم ات

یعنی به طور کلی انکار حکومت آمریکای اولیه


شما چه فکر می کنید ؟ تفاوت در چیست؟چرا این دو اینقدر با هم تفاوت دارند؟

به خاطر یک نفر.یک داستان واقعی با کمی تحریف

بلی استر دختر با سواد و با کمالات و کلا خفن که زن خشایار شاه در فیلم دوم است

خوب هنوز متوجه نشدید

باشه به عکس بعد دقت کنید

خوب این هم همون استر هست در انتهای فیلم

این ستاره های آشنایی که میبینید نه موتاژه نه چیز دیگه

اینها بازتاب نور شمع در گردنبند زیبای استر است

که در فیلم گفته می شود پدر مرحومش ازعرض موعود برایش آورده است


خوب تا اینجا خدا وکیلی هیچ تحلیلی توش نبود یعنی حتی سعی نکردم قسمت هایی از فیلم رو توضیح بدم یا برجسته کنم . میگید نه؟برید ببینید

خوب  نکته یهودیای عزیز به "سوره" میگند "کتاب"

در کتب عتیق کتابی با عنوان "استر" وجود دارد که شرح کامل و دقیق این ماجراست و به عنوان یکی از کتب مقدس بابت حض معنوی در پای دیوار مقدس در قدس قرائت می شود (البته روز 13 فروردین به تاریخ ما) و پس از آن دوستان مهربون و خوب و غیر ستیزجوی یهودی ما واسه خدا نامه می نویسیند و فرو می کنند تو دیوار تا  خدا جواب بده

فایل زیر یک ترجمه کاملا مورد تائید یهودی است که از مقاله ای با عنوان מגילת אסתר  داونلود شده

البته تقریبا 3 سال پیش

این هم فایل

خوب این رو هم خوندید؟صرفا 8 صفحه است بخونید


دقت کنید جدای از تحریفات آشکار و تضاد ها تاریخی بزرگ این 8 صفحه

منظور من کلیت ماجراست

حالا چند تا سوال

چرا اون 2 تا خشایار ششاه فرق داشتند؟

آیا از جناب هامان "وزیر خشایار شاه" اطلاعی در دست است؟

کتاب استر را چه کسانی نوشتند؟

در فیلم ماتریکس 3 قسمتی که قرار است به شهر زیر زمینی و خوب و ..... زیون(صهیون) حمله شود و کلی انسان در ماشینهای ربوتیک مشغول دور کردن بدی ها و شلیک به صورت رگباری هستند

هنگامی که قهرمان اصلی فیلم به قلب پلیدی زده و کور می شود وقتی زیون را از بالا می نگرد یک ستاره 6 پر می بیند و زمزمه می کند esther   چرا؟اتفاق است؟

در فیلم اینک اخرالزمان اسم کودک مرد بدوی میشای است و مادرش esther

میشای همان مسیح اخرالزمان یهودیان است که به گفته 2 فرقه بزرگ یهودی در سال 2003 ظهور کرده و مشغول فعالیت خود است (جنگ عراق قرار بود شروع فعالیتش باشد و جنگ 33 روزه)و فرقه دیگر آنها منتظر تولد گوساله سرخ رنگ و یافت شدن معبد سلیمان دقیقا زیر مسجد قدس هستند که به صورت قطعی به طور شبیه سازی شده این گوساله امسال 3 ساله می شود و قطعات از پیش آماده شده  معبد سلیمان هم سالهاست ساخته شده اند و هرساله تمرین می کنند مراسم قربانی کردن گوساله در معبد را

فقط می ماند یک مسجد قدس اضافه که اگر نبود یا اگر خیلی اتفاقی توسط زلزله یا شکسته شدن دیوار صوتی یا خالی شدن زیرش توسط حفر تونل فرو بریزد همه چیز حل است

در فیلم ارباب حلقه ها نبرد نهایی آیزن گارد با چه کسانیست؟

از نبرد قرقیسیا چیزی می دانید؟در ارباب حلقه ها دقت کردید که از آفریقا و خاور و آسیاست که اهریمن به سمت روم باستان می تازد؟

در روایات ما نبرد قرقیسیا کجا انجام می شود؟

چه کسی به جز ولیعصر و یارانش در این نبرد هستند؟

در قرآن قرار است سرنوشت قوم یهود پس از دومین حکومت جهانی فسق و فجورشان چگونه باشد؟

جدا فکر نمی کنید؟

باز هم بگویم؟

تمامی ندارد هر فیلمی که حدس بزنید هر فیلمی

سریال لاست را دیدید؟جان لاک آن وسط چه می کرد ؟چه شباهتی میان جان لاک در لاست و جان لاک یکی از فیلسوفان پایه گذار آمریکای جدید وجود دارد؟

جزیره در لاست با زیون چه فرقی دارد؟


عیبی نیست بگوئید فلانی پارانوید است و توهم دارد من 3 سال پیش شروع به زدن این حرفها کردم و انشا الله در همین راه هم شهید میشم

اما شما اگه به هیچ چیز معتقد هم نیستید و حتی من رو هم قبول ندارید حد اقل آزاده باشید

یه بنده خدائی از دوستان به شدت دین گریز یه چیز باحالی می گفته می گفته ""کاش تو ایران با این حکومتش نبودم تا بریزم بیرون و داد بزنم اینها(صهیونیست ها) دارند بشریت رو نابود می کنند""

البته صرفا حرف بود چون اگه کسی به این شدت اظطرار و این حقیقت رو درک کنه از هر آئینی که باشه یک لحظه هم نباید مکث بکنه

به هر حال ارزش فکر کردن داره فکر کنید

دوستانی که به مطالب علاقه مند شدند باید بگم منبع خاصی برای مطالعه بیشتر نمی شناسم

به mouood.org   سر بزنید و سعی کنید مطالب انگلیسی در این زمینه بیشتر بخونید چرا که به جر معدودی از علمای شیعه در بقیه موارد مسیحیان کاتولیک معتقد خیلی بیشتر از ما تو این زمینه تحقیق دارند  و اگه یه انگلیسی دست پا شکسته واسه خوندن بلد باشید هزاران صفحه متن در این باره وجود داره

در ضمن دیدتون که باز شد اونوقت این نکته های ریز و واضح رو از هر فیلمی می تونید پیدا کنید


این هم سوپرایز آخر برنامه

ایشون هامان در فیلم ذکور هستند وزیر هیتلر سفت و پست و بد و بی تربیت خشایار شاه

این آدم مغز متفکر حکومت خشایار شاه بوده(اونهایی که خیلی حس وطن پرستی و شکوه ایران باستان و....)

خوب ما هم مثل اون دوستان نظرمون اینه که این آدم اون هیتلری که ترسیم کردند نبوده

بلکه یکی از پایه های تمدن بزرگ ایران بوده که جرمش اطلاع از دسیسه مردخای یهودی بوده

خوب حالا اینجارو داشته باشید

این نقاشی قسمتی از بزرگ ترین نقاشی میکلانژ بر روی سقف کلیسای ...(اسمش رو نمودنم) بوده

به عبارتی مهم ترین اثر ایشون

دقت کنید که کل نقاشی مذکور که شاید حدود 300  متر مربع است

پر است از مسیح های مختلف مثل بالایی که در حالات گوناگون مصلوب شده اند

کلیسا محل عبادت مسیحیان است مگر نه؟

می دانید در حاشیه این اثر سالها بعد چه چیز کشف شد؟

خوب حالا میگم تا برید فضا

"تنبیه هامان"

یا همون "هامان سوزان"

همون جشن 13 فروردین

خوب به سلامتی

میلانژ که خدای ناکرده فراماسون نبوده که؟

برید خوش باشید


چی بگم اخه 3-4 ساله همینطور به حلقه های ذهن من در این رابطه اضافه میشه اینقدر گسترده شده که از 10 تا کتاب بیشتره چی بنویسم

چی بگم تا بفهمید من همه جا و تو همه ایدئولوژی ها چریدم تا این چمن رو پیدا کردم و سفت اینجا وایسادم

چی بگم؟که لازم نباشه قسم بخورم؟چی بگم تا یه کم فکر کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:8  توسط هابیل مغموم  | 

همین روحانی آشنا

امروز برنامه ام شنیدن سخنرانی های سید حسن نصرالله بود

به قول خودشون ابو هادی

جونم درومد بعضی هاش با زیر نویس های انگلیسی و بعضی عربی

کلا 3 ساعت بود

پیش خودم گفتم معلوم شد چرا این آدم 4 سال جلو تره

چرا بی دلیل خیلی ها از اورشلیم تا تهران اسمش رو که میشنوند انگار فحش شنیدن

میگی نه؟امتحان کن

ابوهادی چه می گوید؟

این رو حانی که بیشتر از ما در حال اظطرار است و مظطر

کسی که  برای نمایش ارادت

بی مقدمه قبل از سخنرانی رهبر ما در مقابل همه سران کشور های اسلامی جلو می دود

و پای سکو دست رهبر را می بوسد

آی که دلم گرفت از این جهاد غیر رو در رو

قاسمی می گفت وقتی جهاد رو در رو باشه چیزهایی از خودت و دیگران می بینی

که یه شاگرد کوچیک چمران میشه عماد مغنیه

آخ که چه قدر دوست داشتم تو تمرینهای لبنانی ها قبل از عملیات باشم

وقتی 24 ساعت خودشون رو تو خاک خیس دفن می کنن

جایی برای ریا می مونه؟

ابوهادی طبق روایات اولین رفتنی از سمت شما خواهد بود

عمامه ات را سفت بچسب که طلایه دار جنبش تو خواهی بود

هرچند همه می دانیم که نه تو و نه هموطنانت  فرصت نمی کنید به مهدی بپیوندید

اما خون شماست که خراسان را به جوش خواهد آورد

آی ابوهادی عمامه سیاهت عطر قفس نمی دهد


+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:36  توسط هابیل مغموم  | 

در هم از ذهن من

- نگران درس و دانشگاه و ترم تابستونی و وضعیت مهمان شدن به تهرانم هستم

- اینقده این بازی های کوچیک فلش حال میدن که نگو بیشتر از همه این چند تای آخر

- این مای اسکیو ال هم چیز چندان سختی نبود ها

- چند وقتیه در رابطه با مطالب سیاسی تحلیل قوی و خوبی نخوندم . یعنی یه نظریه پرداز سیاسی خوب این روزها چیزی نگفته؟

- این کانون رهپویان شیراز عجب جای باحالیه ها فکر می کردم یه کانون کوچیکه با کار های محدود اما خوب به نظرم خوبه . مجموعه سخنرانی های انجوی رو از کانون می شنیدم در باب ظهور و امام عصر و... اگه بهترین سخنرانی هایی که شنیدم ۲۰ باشند اینا ۱۸ بود اما نکته این بود که این مجموعه سخنرانی ها تو جمع بچه های راهنمایی و دبیرستان بود و این یعنی چه قدر به لحاظ فکری جلو هستند بچه های کانون


- ساده است نوازش سگی ولگرد ،شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود ، وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی ، چیدنش واز یاد بردن ، که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی ، دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن  ،با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است ، که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ...


در رابطه با شعر بالا تاریخ بارها و بارها برای من تکرار میشه ، چه کنیم زندگی بر عکس سخت است و ساده نیز هم

- اگه به خودت بگی یک ماه وقت داری بهترین بشی  چی کار می کنی؟

- رکورد کتاب خوانی خودم رو زدم  کتاب اصول عقاید مکارم رو  که سیصد و اندی صحفحه است در ۵ ساعت

- حمید دیشب رفت ددر و کتری رو هم سوزوند و زیر لب گفت باید غر غر بشنویم بعد هم پاکش نکرد و امروز من شنیدم

- یه آخوندی اومده بود شبکه قرآن داشت شرایط پیش از ظهور رو می گفت و گند میزد

مردک به جای اینکه بره کتابهای بزرگهای زمان رو بخونه به خودش اجازه می داد تفسیر کنه

می گفت ظهور ممکنه بدون بروز شرایط حتمی انجام بده و همه چیز بداء میشه الا خود ظهور

و استناد هم به حدیثی بود که امام صادق فرموده بود هر شب روز انتظار ظهور بکشید

یکی نبود بهش بگه آخه ابله مقصود از این حدیث نفس انتظار بوده

و گرنه نشانه های حتمی شروط لازم و کافی اند

به عنوان مثال

"هرکس مرگ امیر عبد الله را به من خبر دهد ظهور را به او خبر می دهم و هروقت ظهور انجام شود یعنی امیر عبد الله مرده"

خلاصه که بابا دقت کنید در آوردن روحانی به تلویزیون قرار شد اونهایی که مدرک معادل حوزوی دارند بیارید نه هر واعظی رو

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:15  توسط هابیل مغموم  | 

اتل متل يه جانباز


اتل متل يه بابا  که اون قديم قديما

حسرتشو مي‌خورن تمامي بچه‌ها

اتل متل يه دختر دردونه‌ي باباش بود
بابا هرجا که مي‌رفت دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود بابا عاشق اون بود
به گفته‌ي بچه‌ها بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابي بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه‌ها شد دخترو جا گذاشتش

 

چه روزاي سختي بود اون روزاي جدايي
چه سال‌هاي بدي بود ايام بي بابايي

 

چه لحظه‌ي سختي بود اون لحظه‌ي رفتنش
ولي بدتر از اون بود لحظه‌ي برگشتنش

 

هنوز يادش نرفته نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود آوردنش به خونه

 

زهرا به او سلام کرد بابا فقط نگاش کرد
اداي احترام کرد بابا فقط نگاش کرد

 

خاک کفش بابا را سرمه‌ي تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد بابا فقط نگاش کرد


زهرا براش زبون ريخت دو صد دفعه صداش کرد
پيش چشاش ضجه زد بابا فقط نگاش کرد

 

اتل متل يه بابا يه مرد بي ادعا
براش دل مي‌سوزونن تمامي بچه‌ها

 

زهرا به فکر باباست بابا تو فکر زهرا
گاهي به فکر ديروز گاهي به فکر فردا

 

يه روز مي‌گفت که خيلي براش آرزو داره
ولي حالا دخترش زيرش، لگن مي‌ذاره

 

 

يه روز مي‌گفت: دوست دارم عروسيتو ببينم
ولي حالا دخترش مي‌گه به پات مي‌شينم

 

مي‌گفت: برات بهترين عروسي رو مي‌گيرم
ولي حالا مي‌شنوه تا خوب نشي نمي‌رم

 

وقت غذا که مي‌شه سرنگ را بر مي‌داره
يک زرده‌ي تخم مرغ توي سرنگ مي‌ذاره

 

گوشه‌ي لپ بابا سرنگ رو مي‌فشاره
براي اشک چشمش هي بهونه مياره

 

غضه نخوره بابا جون اشکم مال پيازه
بابا با چشماش مي‌گه خدا برات بسازه


هر شب وقتي بابا رو مي‌خوابونه توي جاش
با کلي اندوه و غم مي‌ره سرکتاباش

 

" حافظ" رو بر مي‌داره راه گلوش مي‌گيره
قسم مي‌دهد حافظو " خواجه! " بابام نَميره

 

دو چشمشو مي‌بنده خدا خدا مي‌کنه
با آهي از ته دل حافظو وا مي‌کنه

 

فال و شاهد و فال و به يک نظر مي‌بينه
نمي‌خونه، چرا که هر شب جواب همينه

 

اون شب که از خستگي گرسنه خوابيده بود
نيمه شب، چه خوابِ قشنگي رو ديده بود

 

تو خواب ديدش تو يک باغ تو يک باغ پر از گل
پر از گل و شقايق ميون رودي بزرگ

 

نشسته بود تو قايق يه خرده اون طرف‌تر
ميان دشت و صحرا جايي از اين‌جا بهتر

 

بابا سوار اسبه مگه مي‌شه محاله
بابا به آسمون رفت تا پشت يک در رسيد...

 

 

مرحوم بهزاد سپهر


امشب شب تولد آقام امیر المومنینه ،تولد همه حق ، تولد همه چیز

میگن روز پدر

اما من میگم فردا روز پدر نیست روز فرزنده

روز فرزند شهدا

فرزند جانبازا

روز بچه هایی که پدراشون مفقودالاثره و روزی که خیلی ها میرن بالای قبر هایی که اسم ندارند

حواسمون هست بهشون؟

می دونی چه حسی دارند؟

کاری کردی؟فکری کردی؟اصلا برات دقدقه نیست؟

اشتباه می کنی اگه  اینطور باشه ، اگه فکر نکنی ،اگه حسن نکنی وظیفه داری کاری کنی

خوب به سعادت کسی که دوستی داره که فرزند شهید یا جانبازه تا بتونه کاری کنه


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:38  توسط هابیل مغموم  | 

eate ubuntu

salam

hey man too in 6 sal linuxx mirizam 2 ta 3 rooz toosham bad dar miam

in bazi ro az redhot2   shoroo kardam

dirooz teye harkati enghelabi be ubunto 10 mohajerat kardam va az microsoft khodahafezi

hanooz fonte farsi nadaram

bah bah

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:26  توسط هابیل مغموم  | 

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ي بام كوچك اش

به خاطر ترانه يي

كوچكتر از دستهاي تو

 

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يك برگ

به خاطر يك قطره

روشن تر از چشم هاي تو

نه به خاطر ديوارها_به خاطر يك چپر

نه به خاطر همه انسانها_به خاطر نوزاد دشمن اش شايد

نه به خاطر دنيا_به خاطر خانه ي تو

به خاطر يقين كوچك ات

كه انسان دنيايي است

 

به خاطر آرزوي يك لحظه ي من كه پيش تو باشم

به خاطر دست هاي كوچك ات در دست هاي بزرگ من

و لب هاي بزرگ من

بر گونه هاي بي گناه تو

 

به خاطر پرستويي در باد ، هنگامي كه تو هلهله مي كني

به خاطر شبنمي بر برگ ، هنگامي كه تو خفته اي

به خاطر يك لبخند

هنگامي كه مرا در كنار خود ببيني

 

به خاطر يك سرود

به خاطر يك قصه در سرد ترين شب ها تاريك ترين شب ها

به خاطر عروسك هاي تو ، نه به خاطر انسان هاي بزرگ

به خاطر سنگ فرشي كه مرا به تو مي رساند،نه به خاطر شاه راه هاي دور دست

 

به خاطر ناودان،هنگامي كه مي بارد

به خاطر كندو ها و زنبور هاي كوچك

به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

 

به خاطر تو

به خاطر هر چيز كوچك هرچيز پاك بر خاك افتادند

به ياد آر


 شاعر: احمد شاملو

۱۳۳۴



هنوز خوب به خاطر دارم 

نشسته بود کنارم

رو به روی کامپیوتری که اولین سیستم زندگی ام بود

در حالی روی صفحه wordpad  گیر کرده بود

کار هر شبمان شده بود

نمی دانم چرا یا رویش را نداشتیم و یا باید صدایمان به گوش کسی نمی رسید

از ساعت 12 شب دو نفری رو به روی کامپیوتر می نشستیم و به جای حرف زدن برای همدیگر در ورد پد تایپ می کردیم

و هر از چند گاهی وقتی از احساس لبریز می شدیم به هم نگاه می کردیم

گویی برقی از درونم می گذشت و قلبم به زمین می ریخت با صد  قطره از نگاه

هنوز خوب یادم است

وقتی برایم نوشت ".......را چه کار کنیم؟"

و من برایش شعر بالا را کلمه کلمه نوشتم

و گویی از اعماق مغز خودم می تراوید و سخن خودم بود

نگاهم کرد ،با لبخند و نفسهایم پرررررررررررررررررررر  شد از بهار

خوب یادم می آید 6 سال پیش بود

و پریروز دوباره در ورد پد در کنار هم تایپ می کردیم


پ ن 1 : وقتی می گم شاملو مولانای زمان بوده (نه به لحاظ تفکر به لحاظ ذوق و استعداد) بگید چشم هر وری میری شاهکاره طبق معمول باید بگم "هفتیر کش خوبی می شد حیف که اونوری رفت و کشیش شد"

پ ن 2 : قول داده بودم متن کامل 2 وبلاگ قدیمی رو براتون بذارم اینم از لینکاش برید فضا مخصوصا میلاد یکی کودک رو که خیلی کم سیاسیه

www.ghaeb.com/images/me/tiosus-871126.doc


www.ghaeb.com/images/me/habeel-880327.doc


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:13  توسط هابیل مغموم  | 

دلخوشی این روزها

دلخوشی این روزهایم همین شده

چیزی که می دانستم و یاد آوری می خواست

"شیعه اگر در زمان غیبت سختی نکشد و آرزوی مرگ نکند کی قرار است ؟"

کی قرار است درد بکشد و سینه اش از خانواده و عشق و دوست و همکار سنگین شود؟

به خودم دلخوشی می دم که خوب این روزها داستان اینه

خدا کنه این باشه


پ ن :نقاشی :کشتی احمق ها اثر هیرونیموس بوش  در سبک فراواقع گرایی


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:54  توسط هابیل مغموم  | 

گر باز گشایی باید ، بدینسان

به به

کف کردید نه؟گفتیم حالا که بازگشائیه سنگ تموم بذاریم و مطالبمون رو مثل نقل و نبات نشر بدیم

خوب دیگه ما اینیم


سکانس اول :صبح یک روز ظاهرا خوب - تهران

تیتر روزنامه های صبح امروز داخلی و خارجی که با "د" و "خ" جدا می شوند (نام روزنامه ها سانسور شده)
د.......:آقای روح الله اسلامی به کجا چنین شتابان؟
خ.......:مسعود رجوی :نسل این مزدوران باید از بین برود،
د......:امام سید احمد را خیلی دوست می داشتند(عکسی از کودکی سید احمد در آغوش امام)
د......:آقای ایکس:همانطور که قبلا گفتم اسرائیل دوست ماست الان هم از امام راحل انتظار نداشتم
خ......:سکوت مقاماتی حکومتی ایران در مقابل لو رفتن جرائم آقای خمینی
د......:خاطرات حاج آقا .... از دو کوهه قسمت 27
د......:طنز شماره 1023 از مجموعه طنز های با مزه سیبزمینی در سایت مخالف ... منتشر شد
یک فروشنده کتاب ممنوعه:بدوئید بیاید پاسخ شماره 138 نوشته مهاجرانی
نویسنده وبلاگ:جدی فکر می کنه مردم ازش سوال دارند
اکبر گنجی کتاب عالیجنابان غول مرحله آخر را منتشر کرد
مجتهد شبستری:من نگفتم ،نگفتم؟دیدین؟
قاضی مرتضوی:تعارف نداریم ،مرقد امام را بازجویی می کنیم
سی ان ان : گروهی نیروهای حکومتی دولتی از بالای ضریح داخلی امام به علت اینکه هیچ مخالفی به حرم نمی آید همدیگر را به تیر بستند اینم فیلمش
مشروح خبر ها از بی بی سی
در پی انتشار نامه ای که امام 20 سال بعد از مرگ خود نوشته است و در ضمن این نامه رو هم اونایی که می گفتند سید احمد نامه جعلی می نوشته تائید کردند و گفتند کار خود امامه و از طرفی این بار سید احمد در حالی که به عنوان شاکی بعد از مرگ خود به دادگستری احضار ششد این نامه را به گردن گرفته
ایران به هم ریخته است
(همونطور که مشاهده می کنید اینقدر اخبار بهم ریختگی زیاد است که در پاراگراف بالا بین فعل و شروع جمله فاصله افتاد)
گفتنی است از جای نا معلومی نامه امام متشر شده و در آن به ترور های اوایل انقلاب اعتراف کرده است
در قسمتهایی از این نامه آمده است
"من تو دهن این بهشتی می زنم ،من طالقانی را می کشم و دولت تعیین می کنم"
در بخش دیگری از این نامه آمده است :"پسرم سید احمد خیلی زیاد حرف می زنیا"
امام در این نامه می افزاید :"این آقای منتظری هم که خودش شوته لازم نیست کاریش بکنید"
گفتنی است در جای جای این نامه امام قربان صدقه آقای خامنه ای رفته و به او از فتنه هایی که توسط نوه اش انجام خواهد گرفت خبر داده است
این نامه مشخص می کند
امام پس قتل طالقانی هنگامی که مشغول شستن دستهای خونی اش بوده تصمیم می گیرد سوء قصد ساختگی به خامنه ای را انجام دهد
پس از سوء قصد در حالی که اکبر جون (هاشمی)برایش قلاب گرفته بوده به بالای دیوار حزب جمهوری اسلامی می رود و بمب دستی را به داخل پرت می کند تا همه را بکشد
در این حین با نامردی تمام عبای هاشمی را چنگ می زند تا اورا وسط معرکه بی اندازد و با شلیک به او بگوید اورا در حال پرتاب بمب با تفنگ خودم کشتم
که مثل همیشه با جان سختی هاشمی یک دست فروش را به داخل پرت می کند
سپس با خامنه ای سوار بر ترک موتور شده و دو نفری به تعقیب آقای مطهری می پردازند
و در یک کوچه خلوت او را می ترسانند و می گویند "چه طوری بلا" و درحالی که هر سه مشغول خنده بودند با نامردی اورا می کشند و عینکش را هم در آورده و پرت می کنند تا صدا و سیما روز معلم تند و تند صدای ششلیک و افتادن عینک رو نشون بده
بعد از این قضیه با تهدید به بلوکه کردن دارایی های ارزی رجائی او را مجبور به اقدام علیه با هنر می کند
و.....
او همچنین طبق نقشه از پیش طراحی شده که به اعتراف خودش آن را از فیلم اره یاد گرفته است (saw)    نقشه قتل خود و سید احمد را می کشد
گفتنی است در شکم سعید امامی هم در حین کالبد شکافی نوار کاست کوچکی پیدا شده که صدای امام بوده و خطاب به هاشمی گفته :i wana play a game make your chois
پلیس عقیده دارد این قتل ها با همدستی یکی دیگه
که عینکی هست و ملبسه و اول اسمش خامنه ای داره انجام شده
ولی هنوز شناخته شده نیست
این بود مشروح خبر ها از ایران
ادامه دارد......

پ ن : دوستان با هوش بازی در نیارید ها


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:1  توسط هابیل مغموم  |